وقتی این اینجوریه! اوستاش دیگه کیه!؟

شهر مریوان یه شهر جنگی بود. ما توی دو جبهه میجنگیدیم ۱٫ با حزب بعث ۲٫ با ضد انقلابی که سرنخش توی دست استکبار و آمریکا بود یعنی حزب دموکرات. توی حزب دموکرات همه جور آدمی بود از جمله بچه های کُرد مریوان.
یکی از فرمانده گردانهای این حزب، در مریوان علیه احمد متوسلیان میجنگید. زن و بچه این فرمانده ی ضدانقلابها، داخل شهر مریوان بود. به  گوش حاج احمد میرسه که زن و بچه ی این  فرمانده گردان، توی شهر مریوان هستن و در فقر دست و پا میزنن. و  پدرو مادر و برادر و… همه اون زن رو با ۴، ۵ تا بچه رها کردند چون با یک ضدانقلاب وصلت کرده بود. حاج احمد که این رو می شنوه شب ساعت ۱۱ میره خونه اون خانم در می زنه.
اون خانم در رو که باز می کنه چشمش می افته به حاج احمد، میترسه از حاج احمد. میخاد در رو ببنده که حاج احمد نمیذاره.  به اون خانم میگه نترس خواهرم ،آرام باش. من احمد متوسلیانم. اون زن آروم میشه و میگه بفرمایید. حاج احمد میگه من میدونم شوهرت ضدانقلابه و مقابل ما
می جنگه. شنیدم که در فقر بسر می بری.
زن میگه بله همینطوره.
حاج احمد دست میکنه توی جیبش و میگه من ۴۰۰۰ تومن حقوق می گیرم. این ۲۰۰۰ تومن مال تو، این ۲۰۰۰ تومن مال من. حالا خدا بزرگه.
دوماه این قضیه تکرار میشه. هر دو ماه خبر میرسه به شوهر زن. یعنی زن نامه می نویسه به شوهرش که: "مرد با کی داری می جنگی. همه من رو ول کردن،  این (حاج احمد) اومده در خونم پول کمک کرده"
شوهرش بعدا تعریف میکرد:  ما  فکر کردیم که حاج احمد میخاد با این کار، تبلیغ کنه برای خودش. بار دوم رصد کردیم دیدیم در شهر مریوان خبری نشد، اتفاقی نیفتاد، تبلیغی نشد درباره این کار. به خودم لرزیدم.
همین انفاق خالصانه حاج احمد باعث شد اون فرمانده گردان به همراه  30 نفر ضدانقلاب چریک مسلح، داوطلبانه تسلیم شدند و دست از مبارزه برداشتند.
اون فرمانده ضدانقلابها وقتی تسلیم شد به حاج احمد گفت:  احمد من نه از بلندبالایی تو و جمهوری اسلامی ترسیدم
 نه. گفتم که این چه جور آدمیست که وقتی همه زن و بچه من رو ول کردند ، این رفته  به کمکش!
و وقتی این، اینجوری کمک کنه پس اون اوستاش خمینی دیگه کیه؟! پس تسلیم شدم رفقامو ورداشتم آوردم.
دانلود فیلم این روایت از همرزم حاج احمد متوسلیان :   www.rah57.ir/motavasselian-rah57-16.mov

 

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*