بخشدار ماسال، نیمه شب در بخشداری چه میکرد؟

خاطره ای از بخشدار شهید ماسال
 آن روزها هنوز ماسال فرمانداری نداشت و عالیترین نهاد دولتی در ماسال، بخشداری واقع در شاندرمن بود. تنها دو کارمند رسمی، یک نیسان و یک موتورسیکلت، تمام نیرو و امکاناتی بود که آقای بخشدار با کمک آنها باید با مشکلات سالهای ابتدایی انقلاب مواجه میشد.
توزیع یکی از کالاهای سهمیه ای در شهر به عهده ی من بود و به همین دلیل هر ماه باید برای حساب و کتاب به بخشداری می رفتم. یکبار که برای همین مسئله به بخشداری رفتم، وقتی رسیدم که هنوز ساعت اداری تمام نشده بود و شهید خیرخواه با چهره ای گشاده مشغول رسیدگی به امور و حل مشکلات مردم بود، چون سرش حسابی شلوغ بود،  وقتی چشمش به من افتاد بعد از سلام و احوال پرسی گفت: « تو آشنا و خودی هستی، برو شب بیا تا به کار بقیه مردم رسیدگی کنم، من بعد از شام دوباره برمی گردم بخشداری. فقط چون بنزین کم داریم و نمی توانیم نیسان را روشن کنیم، با موتور دنبالم بیا تا با هم به بخشداری بیاییم» حرفش را قبول کردم و برگشتم.
 حوالی ۱۰:۳۰ شب با موتور یاماهای قرمز رنگم به سمت منزل بخشدار حرکت کردم. وقتی رسیدم؛ شام خورده بود. سوار بر موتور راه افتادیم. در راه یک ساختمان نیمه کاره ای وجود داشت که برایش انبار فاضلابی حفر کرده بودند، جلوی بخشداری که رسیدیم چشممان به گوساله ای افتاد که درون این چاه فاضلاب افتاده بود و داشت می مرد. بخشدار گفت: «حیف است این گوساله اینجا بمیرد، باید نیسان را بیاوریم و حیوان زبان بسته را بیرون بکشیم، معلوم نیست صاحبش الان کجا دنبالش سرگردان است.))
 ایشان نیسان را برداشت و رفتیم طناب تهیه کردیم و دو نفر کمک آوردیم. یک ساعتی طول کشید تا گوساله را بیرون کشیدیم. حالا دیگر ساعت از نیمه شب هم گذشته بود. من و آقای بخشدار رفتیم سراغ حساب کتابمان. کارمان که تمام شد عقربه های ساعت، یک بامداد را نشان می داد. هنگام خداحافظی به بخشدار گفتم: دیر وقت است، من میرسانمتان. چون آن زمان منافقین هم دنبال ترور نیروهای حزب اللهی بودند. ایشان گفت: «نه، شما برو، من قدری کار دارم، تمام که شد خودم میرم. »
مدتی از این جریان گذشت و بخشدار همچنان فراتر از وظایف خود، خدمت بی منّت به مردم را سرلوحه کار خویش قرار داده و خستگی را در خود کشته بود. همین گناه، عاملی شد که منافقین کوردل، نادر خیرخواه، بخشدار انقلابی ماسال را  شب هنگام در مسیر برگشت به خانه به رگبار گلوله ببندند و وی را به آرزوی خود یعنی شهادت، برسانند.
راوی : یکی از دوستان شهید نادر خیرخواه

 

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*