معرفی رمان پر سر و صدای امیرخانی

رَ هِ ش  

 رمان-رهش

   مرد و زنی میآیند شیکپوش و امروزی، مرد خرده میگیرد که چرا سقف کاذب آشپزخانه پایین است و سقف کوتاه شده است. دستش را بالا میآورد و میزند به سقف میگوید: کوتاه است… کوتاه است آقای فرازنده. یک لوله خروجی هود و خرطومی برق چه قدر جا میگیرد که این همه سقف کاذب را بزرگ گرفتهاید؟ فرازنده مرا صدا میزند.

– صفورا جان برای مهندس توضیح بده که این آویزهای سقفی گیلاس را چه جور از ایتالیا آوردم و گمرک را رد کردم. آویز را گفتهام مال آویزان کردن ليف حمام است! بگویم گیلاس که مجوز نمیدهند! من همان جور که توضیح میدهم، جلو میروم کنار پیشخوان آشپزخانهی اپن. جایی که یک آویز از سقف کاذب آویزان است و روش گیرههایی هست برای نگه داشتن گیلاس.

– از یوسین این تی وی، در سریالهای جدید، تقریباً در همهی سریالها گیلاسها را از آویز سقفی جدا میکنند.پابلندی میکنم و دستم را میرسانم به آویزی که از زیر سقف کاذب آویزان است و بعد میگذارمش در سینی فرضی؛ زانوها را خم میکنم و مثلاً تعارف میکنم. فرازنده ادامه میدهد:- آقای مهندس! قد زن ایرانی کوتاه است؛ مثل همین صفورای دفتر ما. خانم مهندس را نگاه نکنید که به قول حافظ خواجه، سرو شمشادقدان، عصمت شیرین بدنان هستند. (يحتمل خسرو را سر ضرب عصمت کرده است!) حتا ایشان هم قدشان نمیرسید به آویزگیلاسها اگر سقف را کوتاه نمیگرفتم.زن مشتری بادی به غبغب میاندازد و نگاه میکند به من. تازه با کفش پاشنه بلند فوقش دو سانت از من بلندتر است! فرازنده توضیح میدهد که برای این که دست خانم ایرانی به گیلاس مشروب برسد و مجبور نشود چارپایه زیر پا بگذارد، این همه زحمت کشیده است. نمایش پایانی هم موقع خروج است. میبردشان توی زیرزمین، چاردیواری بتنی را نشانشان میدهد.- سالن اجتماعات است مهندس. دویست نفرتوش جا میشوند. تا صبح بزنند و برقصند. دیوارها همگی عایق صوتی دارند. باند جی. بی.آل. میگذاریم توش. یعنی خود مایکل جکسون با هزار وات این جا داد بکشد صداش را این محمد زائرسرایدار نمیشنود…بعد به من میگوید: صفورا! ما که رفتیم بیرون پشت جی.بی.آل. یک داد بکش! ومن الکی در میکروفون سیستم صوتي خاموش ناله میکنم و طبیعتاً صدام را نمیشنود کسی! گاهی وقتها هم بد میآوریم. نمایش فيالبداهه اجرا میشود. مثلاً یک بار محمدزائر دوربین دستی را زوم کرد روی اتومبیل گران مشتری و من حدس زدم بالای پانصد میلیون بیارزد. به فرازنده اطلاع دادم و فرازنده و من رفتیم پایین که از سالن اجتماعات شروع کنیم به پرزنت کردن. از بخت بد مشتری یقه آخوندی از آب درآمد. با ریش و عینک و کت و شلوار خاکستری مانده بودم چه جور سالن اجتماعات را که مال پارتی و جشن تولد بود، معرفی میکند. فرازنده کم نیاورد. بلافاصله شروع کرد به توضیح دادن: این سالن اجتماعات است حاج آقا. دویست نفرتوش جا میشوند. دیوارها همگی عایق صوتی دارند. باند جی.بی. آل. میگذاریم توش، خود مداح رزمندگان اسلام با هزاروات این جا داد بکشد، و همهی عاشقان ولایت قمه بزنند، صداشان را این محمد زائرسرایدار نمیشنود…سقف لابی را نگاه کنید، علم بیست و چهار تیغه سلام میدهد توش. این هوا ارتفاع دارد؛بعد آرام به من گفت: صفورا بیخیال میکروفون! قبل از من و مشتری برو بالا. تو کشوی دومی میز، یک سربند «یا زینب» هست. ببندش روی پیشانی مجسمهی بودا تا ما بیاییم بالا! میدوم و به بهانهی آماده کردن قهوه از مشتری جدا میشوم و دستور فرازنده را اجرا میکنم. با آسانسور بالا میروم و میرسم به طبقهی منحوسی که همه چیزش نصفه است.بالا مشتری با خانم چادریش میآیند داخل و فرازنده از سنت حسنهی وقف صحبت میکند و زمینی کناری که وقف است برای بازی اطفال و… جوری صحبت میکند که نگاهشان به آناهیتای مکشفهی حوض نیافتد؛ برایشان از مجسمهی بودا هم نمیگوید. از سربند میگوید.رضا امیرخانی در رماننویسی ایران برای خودش کسی است. تا آنجا که برای آخرین رمانش یعنی «رهش» صفهای عریض و طویل در میدان انقلاب تهران شکل گرفته بود.

متن بالا بخشی از رمان رهش آخرین نوشته رضا امیرخانی است. رهش به موضوع توسعه شهری و تاثیرآن در عرصههای گوناگون زندگی بشر میپردازد.

این کتاب به تازگی از سوی نشر افق به قیمت ۱۸ هزارتومان وارد بازار شده است.
نام کتاب: رهش    نویسنده: رضا امیرخانی   تعداد صفحات: ۱۹۲

قیمت: ۱۸۰۰۰ تومان

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*